به نام آنكه آرزوهايم را چون خاكستري بر باد سپرد.
وقتي مردم روي قبرم ننويسيد كي بودم چي ميخواستم چي ميگفتم و چي شد .
ننويسيد نه شعري نه شاعري نه نامي نه نشوني و نه تاريخ فوتي .
وقتي مردم مرا فقط در يك كفن سفيد بپوشانيد دست هايم را بيرون بگذاريد تا
همه بدانند كه چيزي با خود نبرده ام . پاهايم را بيرون بگذاريد تا همه بدانند
چقدر به دنبالش گشتم اما پيدايش نكردم. چشمهايم را بيرون بگذاريد تا همه
بدانند چشم به راهش بودم ولي نديدمش و مردم. پارچه ي سياهي روي تابوتم
بكشيد تا همه بدانند سياه بخت شده ام. تكه يخي روي قلبم بگذاريد كه با طلوع
خورشيد كم كم آب شود و بجاي او برايم اشك بريزد. سينه ام را بگشاييد و
قلبم را بيرون آوريد و در خلوت شب رويش را بخوانيد كه با خون خود نوشته ام :
(دوستت دارم)

+ نوشته شده در
85/05/03ساعت 1:16  توسط سپیده
|
وقتي مردن آخرين نقطه راهه نمي خواد سنگ روي گورم بزاريد
وقتي هر اومدني رفتني داره نمي خواد گل روي گورم بكاريد
خيلي وقتا پيش از اين مرده بودم عمري دل مرده بسر برده بودم
توي اين شهر توي اين باغ بي نام و نشون عمري دل مرده بسر برده بودم
پس به اميد روزي كه تو را ببينم و با تمام وجودم احساست كنم
بد رود

+ نوشته شده در
85/05/03ساعت 1:9  توسط سپیده
|
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
يادم آيد تو به من گفت از اين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ، ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم .
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

+ نوشته شده در
85/05/03ساعت 0:58  توسط سپیده
|
تو ميتواني دوست بداري فرق تو با سنگ شيشه همين است. تو ميتواني كنار جاده منتظر
بماني تا او از راه برسد و شادمانه دستمال صورتي خود را برايت تكان دهد.تو ميتواني
عبور قطارها بارش ابرها و پركشيدن چلچلهه ها را ببيني. تو ميتواني بر سينه يهمه ي
درخت ها و پنجره ها بنويسي:(تو را دوست دارم). فرق تو با سنگ و شيشه همين است.
چرا نشسته اي؟ چرا اين همه عابري را كه مشتاقانه به سوي عشق ميروند نمي بيني؟ چرا
به كاج ها و علف ها سلام نمي كني؟چرا دست هاي بسته ات را به زيارت يك ضريح
غريب و روشن نمي بري؟ چرا سكوت كرده اي؟چرا آسماني را كه هر روز بالاي سرت
نفس مي كشد نمي بيني؟ چرا مزرعه هاي مهرباني دشت هاي صفا كو هستان هاي وقار و
درياهاي ايثار را از ياد برده اي؟ تو ميتواني عاشق باشي و هر صبح خروسخوان دنيا را
با ترانه اي سبز بيدار كني. تو ميتواني آغوش خود را به روي هر كه و هر چه دوست داري
بگشايي و هر سال بهار به خاطر سروها و ستاره شكوفه كني. فرق تو با سنگ و شيشه همين
است. چرا غمگيني؟ تو ميتواني نيل را در دستانت بگيري و ماه را به ضيافتي در زمين مهمان
كني و از باغ حوا عطرهاي تازه بياوري . تو ميتواني بي هيچ دغدغه اي از جنگل هاي وحشي
بگذري و صداي قناري ها را به شاخه هاي بي برگ بدهي. تو ميتواني هر وقت كه بخواهي از
نردبان نور بالا بروي و به خداوند كه همچنان به تو نزديك است بگويي دلت برايش تنگ شده
است. فرق تو با سنگ و شيشه همين است.

+ نوشته شده در
85/05/03ساعت 0:49  توسط سپیده
|
متولدين مرداد ماه:
معمولا متولدين مرداد ماه افرادي هستند كه در كارهايشان تاخير و ضعف و ناتواني دارند.
اينگونه افراد براي رسيدن به هدف هايشان از وقت و حوصله زيادي برخوردار هستند و
خيلي خونسرد و راحت طلب ميباشند به همين دليل در كار هايشان اختلال پيدا ميكنند.
عدالت را دوست دارند و هميشه خواستار تعادل و احترام هستند.
نزديكانشان در خانه و محل كار او را دوست دارند و با اشتياق مشغول به كار هستند.
متولدين مرداد ماه معمولا خواستار گردش و زيبايي طبيعت هستند و علاقه ي زيادي به
بحث و جدال در مورد مسايل اقتصادي دارند.
+ نوشته شده در
85/05/03ساعت 0:36  توسط سپیده
|
ترکه میرسه سر یک صحنة تصادف، از یکی میپرسه: ببخشید قربان، اینجا چه خبره؟ یارو هم میگه: هیچی آقا، این بدبخت گوزپیچ شده! ترکه میره تو فکر، بعد یک مدت یک بنده خدای دیگه میاد از ترکه میپرسه: ببخشید اینجا چی شده؟ ترکه میگه: یلده منم خوب نفهمیدم، نمیدونم این بابا پیچیدیه گوزیده، گوزیده پیچیده، سر پیچ گوزیده؟
- از ترکه میپرسن: چند تا بچه داری؟ 4 تا از انگشتاشو نشون میده، میگه: 3 تا! ملت کف میکنن، میگن: بابا اینا که 4تاست؟ ترکه انگشت کوچیکشو نشون میده، میگه: این بچة همسایمونه، ولی همیشه خونة ماست!
آبادانیه میخواسته بره خواستگاری، دیرش شده بوده حواسش پرت میشه شلوارش رو پشت و رو میپوشه و با عجله میدوه تو خیابون، یهو یک ماشین میاد میزنه درازش میکنه وسط خیابون. رانندهه میاد بالا سرش، میگه: طوریت که نشده؟ آبادانیه یک نگاه به سر تا پاش میکنه، چشمش میافته به شلوارش، میگه: چی چیو طوری نشده، ولک زدی حسابی پیچوندی!
از ترکه میپرسن: میدونی USA مخفف چیه؟ میگه: یومالله سیزده آبان!
معلم : الفبای فارسی رو بگو
شاگرد : الف..ب..پ..ت..ث...چهار...پنج..شیش ..هفت...
معلم : انگلیسی اش رو بگو
شاگرد : ای...بی...سی...چهل...پنجاه...شصت...هفتاد...
معلم : یونانیش رو بگو
شاگرد : آلفا...بتا...ستا...چهارتا...پنج تا...شیشتا...هفتا....
معلم : نخواستم اصلاً ، یه شعر بگو
شاگرد : نابرده رنج گنج پنج شیش هفت
يه روز يه بنده خدا کاظم نامی توي مهموني يهو با صداي بلند ميگوزه. اينقدر خجالت ميكشه كه از خدا ميخواد بكشدش و مثل اصحاب كهف سيصد سال بعد زندش كنه! خدا هم همين كار رو ميكنه. وقتي طرف بعد سيصد سال زنده ميشه ميره بازار كه نون بگيره. وقتي پول رو به نونوا ميده، يارو بهش ميگه اين رو از كجا آوردي؟ ميگه چطور مگه؟ نونواهه ميگه آخه اين سكه مال عهد كاظم گوزويه، خيلي قيمتيه!
قزوينيه ميره بيمارستان يه بچه رو تو الكل ميبينه ميگه خانم ببخشيد اين كون ترشي ها چند ؟!
شخصي ميخي را برعكس به ديوار ميزد. دوستش از راه رسيد و گفت: «تو اشتباه ميكني، اين ميخ براي ديوار روبه روست.»
ترکه ميره استاديوم، جاي اينکه فوتبال نگاه کنه مرتب سمت راست و چپ بالاي سرش رو با تعجب نگاه مي کرده! بهش ميگن: چرا فوتبال نگاه نميکني؟ ميگه: دنبال کلمه «زنده» ميگردم
اولي: «چرا اين سيدي اين قدر خش دارد؟» دومي: «چون آهنگهاي قشنگش را علامت زدهام.»

+ نوشته شده در
85/05/03ساعت 0:35  توسط سپیده
|
از برگ ها شنيده ام آواز ماه را
وز آب ها ترانه خواب گياه را
آموختم ز برق سرشك ستاره ها را
فرياد اشك را و زبان نگاه ها را
و آن چشم آهوانه كه يك عمر روز و شب
بي گريه سر نكرد
غم را به من نمود و شبان سياه را
با آنكه در تبسم مهر تو يافتم
ذوق گناه را اما
هميشه زمزمه واري است بر لبم:
كه اي عشق
پيش از آنكه تو خاكسترم كني
اي كاش مي شناختم از راه چاه را.
+ نوشته شده در
85/05/03ساعت 0:33  توسط سپیده
|
مي خواهم ومي خواستمت تا نفسم بود
مي سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود كه اين شعله ي بيدار
روشنگر شب هاي بلند قفسم بود
غم بود كه پيوسته نفس در نفسم بود
تنها نفسي با تو نشستن هوسم بود
كه بجز عشق تو گر هيچ كسم بود
در غربت اين مهلكه فرياد رسم بود



+ نوشته شده در
85/05/03ساعت 0:30  توسط سپیده
|
سلامي چو اشك.اشكي چو شمع.شمعي چو نور.نوري چو ماه.
ماهي چو تو وتو مثل يه گل....
$ سلام$

+ نوشته شده در
85/04/02ساعت 23:42  توسط سپیده
|
+ نوشته شده در
85/04/02ساعت 23:37  توسط سپیده
|